يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه
اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه
با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. ![]()
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۶ ساعت 14:47 توسط Sayed ali
|
افسوس که عمریست پی اغیار دویدیم